برادر٬ دشمنم خونخواره امشب
هوای خانه ظلمتباره امشب
چراغی بر سر راهم بگیرید
که دیو شهر شب بیداره امشب
شب است و مادران شهر غمناک
هزاران گل شکفت و خفت بر خاک
عزیزم٬ داغ دارم٬ دست واکن
به پا کن بیرق صبح تربناک
به عهد شبنوردیها وفا کن
برادرهای عاشق را صدا کن
بزن بر سینهی شب تیری از نور
گل خورشید را مهمان ما کن
به سیل صبحخواهان راه بستند
هزاران سینه و سر را شکستند
ولی مردم گرفته دست در دست
ز چنگ دیو مردمخوار رستند
شاعر: اصلان اصلانیان
اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود
مهر، هرگز اين چنين غمگين نتافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود
باران بود و باران
بارانی همیشه بارانی
بر من بارید
آفتاب بود و آفتاب
آفتابی همیشه آفتابی
بر من تابید
بهار بود و بهار
بهاری همیشه بهار
بر من سبزید
و من
باغ شدم
روز و شب در حسرت آن بی نشان سر میشود
هرچه می جویم نشانش بی نشان تر می شود
روی شهر آشوب مه را گر بپوشانی به ابر
آسمان شب نشینان کی مکدر می شود
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير میزند همه را
کسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفتهاند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند
غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکويی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

